جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

57-شکایت و حال خراب مامانی .....خدایا دارم میمیرم.....

1392/2/6 0:14
نویسنده : 💚رستا💙
2,181 بازدید
اشتراک گذاری

69619_cupcakerow.gifسلام به جوجوی ماه مامان69619_cupcakerow.gif،
نمیتونم مثل مامانای دیگه ازت تعریف کنم و بگم که خیلی ترگل ورگلی و اصلا مامانتو اذیت نمیکنی چون تا توان داری داری پدر مامانی رو در میاری این چند روزه انقدر گریه کردم که وقتی میرم جلوی اینه خودم حس میکنم که ۲ تا خط کنار لبم افتاده ،مثل چین و چروک....
اول از همه باید بگم که عزیزم گل پسری ، واسم خیلی جالب بود که زهره جون از وبلاگ پزشک خانواده اولین نفری بود یا اولین مامایی بود که جنسیتت رو همون هفته های اول تشخیص داد!!!کلی هم تاکید داشت هر دفه!
بهت میگه رستم کوچولو!!!
هر دفه این رو میگه من میخوام از ترس و لرز بمیرم! (اما به روم نمیارم که زهره جون نگه مامانی نازک نارنجیه!)
توروخدا هرچی میخای باش به غیر از رستم!!
من هنوز که وزنی نداری و گنده نشدی به زور دارم تحمل میکنم وااای به روزگاری که بخای بشی رستم و هیکل ورزیده و ..... وااااااااااای از تصورش وحشت میکنم!!!
سحر که قبلا صحبتش رو کردم فقط ۱ ماه از شما بزرگتره و شکمش انقدر گنده شده که انگار ۷ ماهشه!!!!
در مقابل من که وایمیسته اصلا معلوم نمیشه که من باردارم!
مامانم میگه پسرش ماشالله هم قدبلنده هم هیکلی!!!
عزیزم من از اون مامانا  نیستم که بتونم رستم دستان به دنیا بیارم، لطفا تو همون قد و قواره و اندازه ی معمولی خودت باش!
این خاله زهره یه  پیش بینیهایی میکنه .....بدشانسی!!!  همش هم درست از آب درمیاد!
به من هم که رمز کارشو نمیگه!
دیگه اینکه بعد از زهره جون مامانی هدیه جون و فریبا جون و ی سری دیگه از دوستام هم اشاره کردن که تو گل پسری! ماشالله همه دیگه ی پا سونوگراف شدن!
دیگه اینکه الان که دارم مینویسم ی آمپول گنده زدم ... حسابی بی حالم حداقل درد ندارم....
حالت تحوع و بی اشتهایی کم بود الان درد شکمی هم اضافه شده.546219_slider_vomit.gif...
ی دلدرد ها و دلپیچه هایی میگیرم که دلم میخاد بعضی وقتا بیوفتم بمیرم.....
همش رو تختم از این دنده به اون دنده میشم....
بالش میزارم زیر شکم ....
بالش رو ور میدارم....میرم رو متکا....
میام رو زمین.....
میرم رو مبل ....
خلاصه که حسابی زابراه شدم و اما این درد های لعنتی نمیره که نمیره.....728219_night.gif
از اون بدتر خونریزی هم دارم....
روزی ۳ بار ایت الکرسی  و ۶ قفل میخونم که خدایی نکرده ی وقت اتفاقی واست نیوفته....
من که این همه تحمل کردم ، اینا هم روش.....
۲ روز پیش ی خونریزی شدید کردم باز هم کار کشید به بیمارستان ....
یکی از پرستار های بیمارستان برگشت گفت که به نظر من بچه افتاده ،....
من همونجا زدم زیر گریه 871519_fun_94.gif.....
باورت میشه جرات نداشتم برم دستشویی.....
مامان من هم از کوره در رفت که مگه بچه ۴ ماهه میوفته؟  هرچی تو دهنش بود به این خانوم بیچاره گفت.البته نه حرفای رکیکا!! بیشتر عصبانی بود و میگفت که نباید جلوی من با این روحیم همچین چیزی رو میگفت و ........
خیلی  نگران من بود ، من هم خب نگران شما بودم....
این بار سومی بود که واسم سونوی واژینال مینوشتن و من نمیرفتم که دیگه به زور مامانم راضی شدم....
باز هم بیمارستان و اون  اتاق و سونوی وحشتناک واژینال ...
الانم که بهش فکر میکنم تمام موهای تنم سیخ شده....
البته نصف بیشترش بابت ترسو تلقین خودمه...و البته اولین تجربه ی bad ....
دکتر هم تشخیص داده که طول سرویکس کوتاهه....
گفته که باید سرکلاژ بشی ...
انقدر گریه کردم....
مامانم میگه پیش چندتا دکتر دیگه هم بریم بعد ...
از ۳ نفر وقت گرفته....
تازه
عفونت هم پیدا کردم ....کلی قرص و دارو میخورم ...البته کلی نیست ...
اما خیلی اذیتم.....
خلاصه که روزی صد بار آرزوی مرگ میکنم ....
بابات بیچاره پشیمون شده از کارش!
میگه کاش بچه دار نمیشدیم زره زره داری آب میشی جلوی چشمام460819_bored.gif ....
واسم دعا کنین که همه چی به خیر بگذاره
از عمل خیلی میترسم.....
امیدوارم نیازی به سرکلاژ نباشه....
خدایا خودت به داد من برس....
ببخشید این پست انقدر هولهولکی شد....
دارم از نا میرم 126919_snowtonguef.gif
خیلی از دوستیا حالم رو پرسیده بودن ...
خواستم ی خلاصه ای از شرایطم بدم....
 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (34)

زیتب مامان فرشته آسمونی امیرعباس
27 فروردین 92 23:40
سلام رستا جون ... واسه همین میگن بهشت زیر پای مادراست ... وقتی پسرت و بغل بگیری همه این سختی ها برات شیرین میشن حتی گاهی آرزو میکنی کاش پسرت تو دلت بود و توهمه چیز باهم شریک بودین... این روزها هم میگذرن به خیری انشالله ... خییییییییییییییییییییییییلی از دوستهام شرایط شما حتی بدتر و داشتن و الان بچه هاشون صحیح و سالم بغلشونه ... سرکلاژ هم اصلا ترس نداره که
مامان ریحان عسلی
28 فروردین 92 0:04
سلام آخی عزیزم داری چی می کشی خیلی ناراحت شدم حالا این سرکلاژ چیه میشه یه توضیحی بدی البته اگه تونستی
امیر حسین و مامانش
28 فروردین 92 0:15
وای خاک تو سرم اباجی چی شدی بذار بذار این جناب رستم بدنیا بیاد اونوقت میگی چیز خوردم کاشکی همون تو میموندی!!!!!!!!!!!!!!!!!!! البته ببخشید کاملا بی پرده حرف زدم من الان دارم همونو میگم که گفتم یعنی چیز خوردمو اینا ایشالله که حالت بهتر بشه عزیزم فکر بد نکن سرکلاز هم احتیاج نداشته باشی انشالله ما هم تو غم هستیم بیا ببین وبمو
مامان هدیه
28 فروردین 92 0:19
الهی بمیرم برات...خیلی سخته میفهمم...برا خوب شدنت دعا میکنم منم عفونت داشتم نگران نباش حل میشه...بعضی دکترا و پرستارا باید قبل از استخدامشون یه دوره روانشناسی ببینن تا به جای نا امید کردن مریض بهش روحیه بدن...که مطمئنم این رو مریض تاثیر مثبت میذاره. مواظب خودت باش و به دکترت اطمینان کن...متظر خبرای خوبت هستم
شیدا
28 فروردین 92 0:25
نبینم رستایی من حالش خرابه به جمله ی مورچه چیه که کله پاچش باشه اعتقاد داری؟؟ بچه تو رستم نمیشه نترس دکتر منم گفت جزو معدود افرادیم که هنوز عوارض باهامه همش تقصیره بابای بچس دیگه،مثلا دکتره،خب این همه راه پیشگیری نترس عزیزم،ایشالا که چیزی نیست،استرس داشته باشی بدتر میشیا
مامان یاسمن و محمد پارسا
28 فروردین 92 1:39
وای عزیزم می دونم چی می گید من این روزا را داشتم درد که می گید یاد خودم و دردهای وحشتناکی که می کشیدم می افتم اما عیبی نداره عزیزم تحمل کن به بغل کردن یه نی نی ناز می ارزه کم کم حالتون بهتر میشه نگران نباشید ارزو می کنم نی نی جون به سلامت به دنیا بیاد
مهسا (مامان آینده ی یه دخملی♥)
28 فروردین 92 1:53
وای عزیییزم واقعا ناراحتم برات چرا این همه اذیت شدی آخه ایشالا که احتیاجی به عمل نباشه اما اگرم مجبور شدی بکنی نترس عمل کوچیکیه امیدوارم که همه چی رو به راه بشه از ته دل برات دعا میکنم
yasaman
28 فروردین 92 10:58
salam rasta man baade1 hafte omadam.rozaye badi dashtam va daram in webam ke adreso gozashtam ap kardam.tonrsti bia bekhun o doam kon.manam doa mikonam ke serkelaj nashi.halam bade rasta
مامان ریحان عسلی
28 فروردین 92 11:10
سلام خوبی رستا جون فک کردم سر گرم مهمون داری هستی نمی دونستم این همه داری اذیت میشی
مامان کوروش
28 فروردین 92 11:28
سلام رستا جون خیلی ناراحت شدم واست اخه چرا اینجوری شدی یهو عزیزم توکلت به خدا باشه همه چیز درست میشه عزیزم انشالله وقتی خوب شدی باید با خودت کنار بیای و از مادر شدنت لذت ببری عزیزم همه چیز درست میشه حتما یه خبری از حال خودت بده
مامان فتانه
28 فروردین 92 12:14
خانمی انشالله که این سختیا هم زود زود تموم میشه به جاهای شیرینش میرسی....انشالله که بچتون صحیح و سالم به دنیا میاد و هیچیش نمیشه...
زهرا
28 فروردین 92 13:26
رستای عزیزم ایشالا حالت بهتر بشه وقت نماز حتما یادت میکنم عزیزم به خدا توکل کن و امید داشته باش ایشالا خیییییییییلی زود حالت خییییییییییییلی خوب میشه و نی نی جون هم سالم و سلامت به دنیا میاد عزیییییییییزم
الهام مامان علیرضا
28 فروردین 92 15:33
سلام رستا جون نگران سرکلاژ نباش منم سرکلاژ شدم و اصلا چیز مهمی نیست عوضش بعد از دو هفته استراحت تا آخر خیالت راحته. من تا یه هفته قبل زایمان مرتب در حال کار و دانشگاه رفتن بودم.. اگه دهانه رحمت رو ببندی خیالت راحت تر میشه... موفق باشی عزیزم
متین من
28 فروردین 92 16:12
سلام رستاجون خیلی ناراحت شدم از این پست ات که مریضی والبته خونریزی داری توروخدا مواظب خودت باش زیرنظردکترباش حتی اگه شده بستری شو بخدا خطرناکه نه نمیخوام بترسونمت چون این اتفاق واسه من افتاد من میترسم دلم شورتورومیزنه ایشالا که نیازبه هیچ عملی نداشته باشی بادارورفع شه راستی یک چیزی خودت هم تقویت کن میدونم حالت زیادبهم میخوره ولی اگه بچه هم کم وزن بشه مشکلات خودشو داره دوستم نگرانتم
مامان دوقلوها(حسین-حسام)
28 فروردین 92 17:26
سلام رستا جونم خوبی عزیز دلم ببخشید یادم رفته بود رمز رو بزنم به خدا خیلی ناراحت شدمکاخه چرا اینجوری شده خودتو اذیت نکن ایشالا هیچی نمیشه الهی قربونت برم انقدر اذیت میکشی خدا مهربونه نگران نباش دوست خوبم عزیزم هیچی از دستم بر نمیاد جز دعا ایشالا چیزی نمیشه گلم
مامان آوش و آویسا
28 فروردین 92 22:32
رستا جان سلام خیلی از اینکه حالت انقدر بده ناراحت شدم اما مطمئن باش این حالت بیشتر از 5 ماه طول نمی کشه دعا میکنم زودتر خوب شی عزیزم
الهه
29 فروردین 92 0:52
خانومی بیشتر مواظب خودت باش ایشالله 4 ماهت تموم شه بهتر یشی منم تازه رفتم تو 6 ماه یه رستم هم ما تو راه داریم هه هه هه
حمیده
29 فروردین 92 1:06
اونهایی که مامان شدن بهتر حالتو درک میکنن. یکی ازهمکارام که بعد ده سال باردار شد ویارخیلی بدی داشت سربارداریش.فکر تقریبا یه ماه بستری بود.اب هم نمیتونست بخوره. اما به خاطر دخملش تحمل کرد.مامانی شدن این چیزارو هم داره.الکی نیست که بهشت زیرپای شما مامانی هاست چندماه دیگه که گل پسری ات رو توبغلت گرفتی همه این دردا یادت میره.(البته من ازتجربه دارا شنیدم میگم) انشااله صحیح وسالم میاد توبغلت
زهره
29 فروردین 92 14:16
سلام عزیزم رستا جون اگه طول سرویکس بین 30 تا 32 است دوباره سونو بعد یک هفته بده اگر 30 یا کتره حتما سرکلاژ لازمه وبه هیچ عنوان تردید نکن نمیدونم چرا خونریزی داری اگر جفت پایینه هنوز.استراحت کامل لازم داری عزیزم نگران نباش استرس اواع رو بدتر میکنه موقعی که بهادر 32 هفته بود به خاطر کوچک بودن وکم شدن بیش از اندازه ی مایع آمنیوتیک بیمارستان بستری شدم هیچ علتی هم پیدا نمیشد . اونیجا 1کیلو و100 گرم بود وگفتند احتمالا 34 هفته باید درش بیاریم وبه 1و700 هم نمیرسه.خیلی اولش گریه کردم اما همونجا اسمش رو رستم کوچو لو گذاشتم وهر روز همین اسم رو صداش میزدم.عزیزم تا 39 هفته و4 روز نگهش داشتم و2و800 دنیا اومد درسته رستم نشد اما خدا رو شکر که به موقع دنیا اومد همه ی سونو ها میگفتند اگر تا اخر هم بمونه زیر 2500 میشه اما رستم من 2800 با استراحت و رژیم مناسب دنیا اومد سرکلاژ عمل ساده ایه وخیلی پیش آگهی خوبی داره اگر نیاز به سرکلاژ داری از هفته 15 به بعد دیره امیدورارم دوران استرست تموم بشه اما مدام حرفهای خوب بزن استرس زایمان زودرس وکاهش رشد جنین میاره در ضمن بزرگی شکم ربطی به رشد جنین نداره مهم ارتفاع رحمه که توی معاینه شکم باید باسنش بخونه گلم مواظب رستم من باش
آتيلا جون و مامان شيما
29 فروردین 92 14:19
سلام رستا جون... اول از همه خيلي ناراحت شدم كه حالت خوب ني... الهي خيلي سخته... من كه از دوران بارداريم هيچي نفهميدم ديگه دور حامله شدن و بچه دار شدن و خط كشيدم... حالا شما كه ديگه چه بسا...!؟ بابت اندازه ي شكمتم نگران نشياااااا.... شيكم من به حدي كوچولو بود كه شب آخر كه قرار بود برم عمل مادر شوهرم بهم گفت خدا كنه حدااقل ي بچه ي دو و نيم -سه كيلويي به دنيا بياري ،ولي چش من كه آب نميخوره.... تو بيمارستانم همه خانوم هاي باردار بهم ميگفتن:آخي حتما بچت خيلي كوچولوي.... آتيلا موقع تولد چهار كيلو وزن داشت... پس نتيجه ميگيريم شيكم گنده نشانگر ني ني تپل نيست... رستا جون مشخص حاملگي سختي رو ميگذروني و وضيعت جسمانيت اصلا حمايتت نميكنه... سعي كن از نظر روحي خودت رو تقويت كني... استرس نداشته باش... بيشتر مواقع سعي كن استراحت كني... وقتت رو با كتاب خوندن و فيلم تماشا كردن و ... پر كني... نگران هيچي نباش فقط نه ماه اولش سخته...
زهره
29 فروردین 92 14:20
راستی عزیزم من واقعا نمیدونم چرا مدام واژینال سونو میشی ارتفاع رحم از روی شکم در حالی که مثانه نه زیاد پر نه کاملا خالی باشه قابل تشخیصه
مامان عاطفه
29 فروردین 92 15:14
سلام گلم.خوبی؟ عزیزم خیلی ناراحت شدم،انشالله بهتر میشی ،برات دعا میکنم که این روزای سختت بگذره و از خوشی های بارداریت بنویسی. خیلی خیلی مراقب خودت باش. من معنی سرکلاژو نمیدونم ولی هرچی هس انشالله راحت و بی دردسر انجام بشه و زیاد اذیت نشی. جوجو حسابی داره مامانی رو اذیت میکنه باید وقتی اومد جبران کنیو مثه من که کار هرروزمه نی نی گلی رو تهدید میکنم که هر وقت اومدی همچین فشااااااااااارت میدم که بفهمیو یه گاز محکم از دستت میگیرم تو هم باید تهدیدش کنی ،شاید کارساز باشه
مامان ریحان عسلی
30 فروردین 92 18:21
سلام کجایی دختر نگرانتم
مامان دوقلوها(حسین-حسام)
31 فروردین 92 13:08
سلام رستا جونم خوبی گلم کجایی به خدا دلم شور زد وای فدات شم زود بیا از نگرانی در بیار منتظرتم با کلی خبرای خوب
زهره
31 فروردین 92 14:52
رستا جون خوبی؟ نگرانتم گه گاهی خبر کوچولو هم شده بده
مامان توت فرنگی
31 فروردین 92 16:16
عزیزم برات دعا می کنم حالت خوب بشه بیشتر مواظب خودت باش به توصیه های دکترهات هم بیشتر گوش بده ولی سعی کن استرس را از خودت دور کنی
یاسمن
1 اردیبهشت 92 11:58
رستا جون خوبی؟نمیای بهمون خبر بدی از خودت؟ممنون اومدی بهم روحیه دادی امیدوارم خطای پزشکی شامل حال ما هم بشه.واقعا این دکترا درک ندارن فقط بلدن مارو تا دم مرگ ببرن.برات دعا میکنم دعام کن
مامان دوقلوها(حسین-حسام)
2 اردیبهشت 92 19:17
رستا جون دوست خوبم کجایی گلم اخه به خدا دلم داره شور میزنه الهی فدات بشم من تو رو خدا بیا خبری بده نگرانتم
نیلوفر
2 اردیبهشت 92 22:13
باز که غیبت زد رستا خانوم... پس کجایی؟نگرانتم
زهره
3 اردیبهشت 92 15:42
رستااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!
سارا
4 اردیبهشت 92 9:51
سلام.من تازه وبتو دیدم. اول که باردارشدنتو تبریک میگم.انشائلله به سلامت به نه ماهگی میرسی وبچه ت سالم به دنیا میاد. دوم پرستار برخورد خوبی نداشته. سوم منم در اطرافم دیدم مادرایی که مث تو دوره ویار سختی داشتن ولی بچه موندو آخرش به خوبی تموم شد. روزای خیلی سختیه حق داری. نگران نباش توکل کن به خدا.


ممنون از دلداریت سارا خانم ، بله ...توکل به خدا....
سارا
4 اردیبهشت 92 9:55
آتيلا جون بامزه گفتن : نگران هيچي نباش فقط نه ماه اولش سخته...


مامان امیـــــر محمـــد(وروجــــک مامانــــی)
9 اردیبهشت 92 1:25
سلـــــــــــــــــــــــــام رستـــــــا جون
من خیلی وقته ک میامو وبتو میخونم
برام خیلی جالب و هیجان انگیز بودوهنوزم هست.....
از اشنای با اقای همسر و عروسی و نی نی دار شدنت.......
گلم اصلا نترس چیزی نیست منم سر پسرم جند بار خونریزی داشتم ولی اتفاقی برای جوجوم نیفتاده بـــــــرات دعا میکنم
گـــــــلم درکتم میکنم چون از اقای پدر دوری منم مثل تــــــــــــو تنهــــــام......
دوستــــــداشتی ی سری هم به ما بزن......

من تقریبا قبل از عید لینکیدمتـــــــ
اگه دوستداشتی رمزم بدی خوشحال میشم.......


عزیزم با افتخار لینک شدی فقط اگه اسم کوچکتو بگی ممنون میشم برای اضافه کردن به لیستم لازم دارم
پریسا
12 اردیبهشت 92 20:50
عزیزم منم خیلی دوستدارم بدونم جنسیت بچه م چیه؟میتونی کمکم کنی؟البته صددرصدسلامتیش درالویته...الان توهفته ی نهم بارداری م.


تبریک میگم خانومی ، چشم در اولین فرصت میام پیشت ، فلا اصلا نگران هیچی نباش که نگرانی برای بچه سمه!