57-شکایت و حال خراب مامانی .....خدایا دارم میمیرم.....
سلام به جوجوی ماه مامان
،
نمیتونم مثل مامانای دیگه ازت تعریف کنم و بگم که خیلی ترگل ورگلی و اصلا مامانتو اذیت نمیکنی چون تا توان داری داری پدر مامانی رو در میاری این چند روزه انقدر گریه کردم که وقتی میرم جلوی اینه خودم حس میکنم که ۲ تا خط کنار لبم افتاده ،مثل چین و چروک....
اول از همه باید بگم که عزیزم گل پسری ، واسم خیلی جالب بود که زهره جون از وبلاگ پزشک خانواده اولین نفری بود یا اولین مامایی بود که جنسیتت رو همون هفته های اول تشخیص داد!!!کلی هم تاکید داشت هر دفه!
بهت میگه رستم کوچولو!!!
هر دفه این رو میگه من میخوام از ترس و لرز بمیرم! (اما به روم نمیارم که زهره جون نگه مامانی نازک نارنجیه!)
توروخدا هرچی میخای باش به غیر از رستم!!
من هنوز که وزنی نداری و گنده نشدی به زور دارم تحمل میکنم وااای به روزگاری که بخای بشی رستم و هیکل ورزیده و ..... وااااااااااای از تصورش وحشت میکنم!!!
سحر که قبلا صحبتش رو کردم فقط ۱ ماه از شما بزرگتره و شکمش انقدر گنده شده که انگار ۷ ماهشه!!!!
در مقابل من که وایمیسته اصلا معلوم نمیشه که من باردارم!
مامانم میگه پسرش ماشالله هم قدبلنده هم هیکلی!!!
عزیزم من از اون مامانا نیستم که بتونم رستم دستان به دنیا بیارم، لطفا تو همون قد و قواره و اندازه ی معمولی خودت باش!
این خاله زهره یه پیش بینیهایی میکنه .....بدشانسی!!! همش هم درست از آب درمیاد!
به من هم که رمز کارشو نمیگه!
دیگه اینکه بعد از زهره جون مامانی هدیه جون و فریبا جون و ی سری دیگه از دوستام هم اشاره کردن که تو گل پسری! ماشالله همه دیگه ی پا سونوگراف شدن!
دیگه اینکه الان که دارم مینویسم ی آمپول گنده زدم ... حسابی بی حالم حداقل درد ندارم....
حالت تحوع و بی اشتهایی کم بود الان درد شکمی هم اضافه شده.
...
ی دلدرد ها و دلپیچه هایی میگیرم که دلم میخاد بعضی وقتا بیوفتم بمیرم.....
همش رو تختم از این دنده به اون دنده میشم....
بالش میزارم زیر شکم ....
بالش رو ور میدارم....میرم رو متکا....
میام رو زمین.....
میرم رو مبل ....
خلاصه که حسابی زابراه شدم و اما این درد های لعنتی نمیره که نمیره.....
از اون بدتر خونریزی هم دارم....
روزی ۳ بار ایت الکرسی و ۶ قفل میخونم که خدایی نکرده ی وقت اتفاقی واست نیوفته....
من که این همه تحمل کردم ، اینا هم روش.....
۲ روز پیش ی خونریزی شدید کردم باز هم کار کشید به بیمارستان ....
یکی از پرستار های بیمارستان برگشت گفت که به نظر من بچه افتاده ،....
من همونجا زدم زیر گریه
.....
باورت میشه جرات نداشتم برم دستشویی.....
مامان من هم از کوره در رفت که مگه بچه ۴ ماهه میوفته؟ هرچی تو دهنش بود به این خانوم بیچاره گفت.البته نه حرفای رکیکا!! بیشتر عصبانی بود و میگفت که نباید جلوی من با این روحیم همچین چیزی رو میگفت و ........
خیلی نگران من بود ، من هم خب نگران شما بودم....
این بار سومی بود که واسم سونوی واژینال مینوشتن و من نمیرفتم که دیگه به زور مامانم راضی شدم....
باز هم بیمارستان و اون اتاق و سونوی وحشتناک واژینال ...
الانم که بهش فکر میکنم تمام موهای تنم سیخ شده....
البته نصف بیشترش بابت ترسو تلقین خودمه...و البته اولین تجربه ی bad ....
دکتر هم تشخیص داده که طول سرویکس کوتاهه....
گفته که باید سرکلاژ بشی ...
انقدر گریه کردم....
مامانم میگه پیش چندتا دکتر دیگه هم بریم بعد ...
از ۳ نفر وقت گرفته....
تازه
عفونت هم پیدا کردم ....کلی قرص و دارو میخورم ...البته کلی نیست ...
اما خیلی اذیتم.....
خلاصه که روزی صد بار آرزوی مرگ میکنم ....
بابات بیچاره پشیمون شده از کارش!
میگه کاش بچه دار نمیشدیم زره زره داری آب میشی جلوی چشمام
....
واسم دعا کنین که همه چی به خیر بگذاره
از عمل خیلی میترسم.....
امیدوارم نیازی به سرکلاژ نباشه....
خدایا خودت به داد من برس....
ببخشید این پست انقدر هولهولکی شد....
دارم از نا میرم 
خیلی از دوستیا حالم رو پرسیده بودن ...
خواستم ی خلاصه ای از شرایطم بدم....


57-شکایت و حال خراب مامانی .....خدایا دارم میمیرم.....
